

پیرزن تنها، در خانه کوچک و اساطیریاش در رفتوآمد بود. از صبح زود مشغول خانهتکانی بود. تشکها و متکاهایش را به ایوان آورده بود تا هوا بخورند. فرشها را جارو کرده بود. گردوغبار شیشهها را زدوده بود. پردهها را شسته بود. حیاط را جارو کرده بود و حوض را شسته بود. خاک گلدانها را عوض کرده بود و گلهای تازه در آنها کاشته بود.
غروب نزدیک بود. پیرزن غبار از تنش شسته و پیراهنی نو پوشیده و در ایوان نشسته بود و گیسوان سپیدش را میبافت. به چهره خستهاش در آینه نگاه کرد. دست در صندوق کوچکش کرد و سرخابی برداشت و به چهرهاش کشید. ردی از جوانی که بر صورتش نشست، زیباییاش دوچندان شد.
آرام از جا برخاست و چای تازهدم کرد. استکانهای تمییز در سینی نقره کنار ظرفی از نقل بیدمشکی نشانی از آمدن میهمانی عزیز بود. پیرزن بار دیگر به گوشه و کنار خانه نگاه کرد، همهچیز مرتب و تمییز بود. رویههای مخمل قرمز روی پشتیهای دستباف که کار خودش بود، فضای کلبه کوچک را زیباتر کرده بود.
پیرزن سراغ کمد کوچک چوبیاش رفت. دست در کیسه ترمه کرد و گردنبندی را از آن برداشت. دهها سکه طلایی و نقرهای بانظمی خاص در ریسمانی کنار هم نشسته بودند. پیرزن جلوی آینه ایستاد و گردنبند را به گردنش بست.
زیر لب زمزمه کرد: کاش امسال دیگر سکهای به این گردنبند اضافه نشود!
از پنجره به افق خیره شد. آفتابغروب کرده بود و شب از راه میرسید. پیرزن خسته و نگران بود. از دلش گذشت: اگر نیاید؟
بلافاصله به خودش نهیب زد: نه! او میآید. همه این سالها او آمده، من خواب بودم!
خسته بود ولی آرام در اتاق راه میرفت. میترسید اگر بنشیند دوباره به خواب رود و حسرت دیدار عمو نوروز بر دلش بماند.
فکر کرد: آیا چهرهاش خیلی تغییر کرده؟
سالیان سال از آخرین دیدارشان میگذشت.
پیرزن کنار پنجره ایستاده و به سیاهی شب، خیره شده بود. خواب در چشمانش نشسته بود. سریع پنجره را گشود تا هوای تازه خواب را از او دور کند. پنجره که باز شد، عطر یاس و اقاقیا به مشامش رسید. بیاراده خندید و گفت: بهار آمده است!
چند لحظه بعد صدای گامهایی محکم و استوار از درون تاریکی به گوشش رسید. سریع فانوس را برداشت و بالا گرفت. راه روشن شد. عمو نوروز با گیسوان و محاسنی نقرهفام، با کوله باری از بهار بهسوی او میآمد.
عمو نوروز نگاهی به کلبه اساطیری کرد و پیرزنی زیبا را دید که فانوس در دست منتظرش ایستاده بود. عمو نوروز باور نمیکرد که پیرزن بیدار است و به خواب نرفته! دیدن آن روی زیبا جانی دوباره به تنش ریخت. با شتابی بیشتر بهسوی کلبه رفت. پیرزن باورش نمیشد که پس از سالها دلدارش را در بیداری میبیند!
عمو نوروز در خانه را گشود، پیرزن پلههای ایوان را پایین آمد. کنار حوض آبی کوچک به هم رسیدند. عمو نوروز نگاهی به گردنبند کرد و همه سکههایی را دید که در این سالها به یادگار در دستان دلدارش گذاشته بود. دلداری که از خستگی به خوابرفته بود.
دستان عمو نوروز روی گردنبند نشست. دستان پیرزن ردای بهاری عمو نوروز را لمس کرد. نگاهشان که به هم گره خورد، لبخندشان که به جان همنشست، شهر غرق در شکوفه شد، پرستوها به لانههایشان بازگشتند، نمنم باران جانی دوباره به درختان داد و بهار تا ابد میهمان شهر شد!