مزد

..... بعد از تحمل چندین روز تاریکی، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد.گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفتتمام وجودش غرق نورخورشید شد.روزها گذشت، بزرگ و

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما