

وقتی شرایط فراهم شد و ورد در گوشم خوانده شد با یک خمیازه ی
دهن پر کن از بیداری پریدم.
چه جای گرمی بود! همه داشتند داد و فریاد می کردند و از همدیگر
کمک می خواستند.
مثل اینکه بازهم فریب این تبلیغات ها را خورده بودم. همه چیز خلاف
آنچه شنیده بودم و تصور می کردم بود!
فریاد زدم: من تا جایی که یادم هست گفته بودند اینجا شراب و ...
وسایل خوش گذارانی فراهم اند.
اما حالا که می بینم همه چیز برعکس پرده خیال ما رقم خورده ...
نه !!! .... مثل اینکه اشتباه شده، نه نه من اینجا را نمی خواستم.
من قرار بود جای دیگری بروم. اصلا قرارمان این نبود.
دایی کجایی؟ تو گفتی هیپنوتیزم می کنم تا بری بهشت!
اینجا که جهنّمه !!!
در همین حال و هوا بودم که ناگهان متوجه شدم از آنجا پریدم
و به جهنم خودم فرود آمدم. با خودم گفتم: خدا را شکر! همه
چیز به خیر گذشت، عجب بهشتی هست اینجا!!
دایی و خانواده ام از ترس اینکه نکند روح ور پریده ام به جانم
بازنگردد داشتند می لرزیدند.
و من که تازه از کوره در رفته بودم فریاد زدم: یک لیوان هوای خنک لطفا!