یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن
یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن رد نمی شدند با لبخندی به آنها خیره میشد و چیزی را زمزمه می کرد. عصر امروز وقتی همه ی ما را در محوطه اردوگاه با شتاب به خط کردند، قاصدک ها از ترس لو رفتن،بی هیچ پیامی در حال گذر از سیم های خاردار بودند و من همرزمم را دیدم که با چشمانی بیقرار، آنها را مشایعت می کرد. :«در طول جنگ، همه روزه در اردوگاه شکنجه خواهید شد و بطور یقین خواهید مرد و جنازه تان گم و گور خواهد شد! ولی اگر کسی بتواند قلبش را به فرمانده بدهد در مقابل، هر خواسته ای داشته باشد،انجام خواهیم داد!» برای اعلام این خبر،دهان رئیس اردوگاه تا انجایی که می توانست باز شد و بعد از آن سکوت بود و انتظار. وقتی همه ی قاصدک ها از سیم های خاردار گذشتند،همرزمم از صف خارج شد،سینه اش را با خنجری شکافت و قلب سالمش را که بشدت می تپید به آنها نشان داد و سپس با اعلام رضایت آنها، آن را از داخل سینه اش بیرون کشید،داخل مشمایی گذاشت و آن را روی جلوی آنها نهاد و بعد از آن مرد. :«خواسته ام را اجابت کنید!» خواسته اش آنقدر طنین داشت که همچنان به گوش می رسید. یک نفر از آنها با اشاره رئیس اردوگاه،خیلی سریع خودش را به قلب داخل مشما که هنوز هم می تپید رساند، آن را با یخ پر کرد و سرش را با نخی گره زد و سپس از اردوگاه خارج شد. آنها به همه ی وعده هایشان عمل نکردند! بعد از مدتی، مشمای خالی را برگرداندند و طبق خواسته ی همرزمم، آن را به همراه جسدش به خانواده اش رساندند.بعدها که آزاد شدم بر سر مزارش رفتم. معشوقش را دیدم که خاک قبرش را کنار میزد و داخل مشما را برانداز می کرد و دنبال چیزی می گشت! وقتی نگاهش به من افتاد،آرام گریست. ...ما مدت کمی در اردوگاه اسرا مانده بودیم بدون اینکه شکنجه شویم! عاقبت به خانه هایمان بازگشتیم و آنهایی هم که مرده بودند،جنازه شان گم و گور نشد! پایان به آیین/خرداد نود و هفت