از پس ابرهای باران زا

پرستاری آمد و با خونسردی معمول حرفهایشان گفت: «مریم مدیر بیمارستان تو رو خواسته. الأن زنگ زده بود.» مریم یکهای خورد و گفت: «صبح به این زودی که تازه ساعت نه هست

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما