

در دامنه ی کوهستانِ سرسختِ سرپشت، روستای شرابی چون نگینی سبز در میان دریایی از سنگهای خشن میدرخشید. خانه های سنگ وگِلی با سقفهای چوبِ سپیدار، به سختی در برابر بادهای سردی که از دلِ کوه می
نویسنده:حمید صیادی زاده
با خودم داشتم به صورتِ رِنگی بر وزنِ آهنگِ عروسی میخوندم :
چیییکار بکنم ؟ ... تا اون از من راضی بشه ؟
نَفْس ام بقیه شو اومد : بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا
من و نَفْس ام یه عمریه که با
نویسنده:بهمن بیدقی
( یک ماجرای واقعی )
آن روز جبر داشتیم با یک معلم جدی ، از خود متشکر و سخت گیر . دلِ خوشی از این درس نداشتم چون اصلا به کله ام فرو نمیرفت . معلم برگه های امتحان نوبت دوم را بین دانش آموزان تقسیم
نویسنده:احمد نصرتی
چرخ زمانه چرخید و چون سن و سال، ده و یازده سررسید، نوبت به شیطنت و بازیگوشی رسید و چموشی، ایضا، دعوا و بلوای بیمحابا. در چنین گاه، ناگاه، موسیقی جانانهی وزنِ شعری رزمانه، در نهان کودکیام
نویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)
دلش گرفته بود. توی راهروی بیمارستان قدم میزد و به حرفهای دکتر فکر میکرد. سه ماه پیش گفته بودن شاید دیگه نتونه راه بره. حالا ولی داشت قدم برمیداشت، هرچند با درد و ناراحتی
روز اول که توی
نویسنده:مریم سگوند
فصل اول
علی ، خوشحال و خندان وارد خانه شد، با کارنامه ای درخشان در دستش، معدل دیپلمش 20 شده بود . دلش پر از شادی بود و روحش پر از رضایت.
پس از سلامی گرم به پدر و مادرش، بسویشان دوید و هردو را
نویسنده:بهمن بیدقی
ـ پارسا، من عاشقتم.
صدای لیلا مثل موجی که به صخره میکوبد، سکوت اتاق را شکست.
به چشمهایش نگاه کردم. اضطرابی در نگاهش بود که با تمام خاطراتی که از او داشتم، جور درنمیآمد.
ما با هم بزرگ شده
نویسنده:مرتضی حبیب اللهی یان
رها
**عزیزِ تنهای من، آرام باش و به یاد آور که چه شبهایی با چشمِ خیس خوابیدی؛ حتی احساس میکردی در آن لحظه، سقفِ آسمان فرو میریزد و نیشِ ستاره تا عمقِ قلبِ شکستهات فرو میرود. اما باز
نویسنده:محبوبه صولت برد
اول: از ماشین پیاده شد و به سمت در خانه رفت. در نیمه باز بود. یاالله گفت و وارد حیاط شد. محمد داشت کبابها را باد میزد و دودش همه حیاط را برداشته بود. گرمای خورشید بهاری و بوی کباب سرحالش آورد. زن عمو
نویسنده:دکتر سید محسن رضوی اصل
سعی می کرد از کنار دیوار حرکت کند تا نور خورشید هرچه بیشتر بر صورتش بتابد و کمی بیشتر او را گرم کند اما نور کم فروغ خورشید پاییزی چیزی از سوز صبحگاهی کم نمی کرد. همین جور که دسته کیفش را محکم در
نویسنده:دکتر سید محسن رضوی اصل
دوربین عکاسی اش را برداشت واز خانه بیرون زد تا عکسی بگیرد وبه بهانه عکاسی چرخی هم بزند. اولین
عکسش را از درختی برداشت که در وسط کوچه ای تک وتنها ایستاده بود. به زودی در آن کوچه درخت را
قطع
نویسنده:احمد نصرتی
فریبرز در را برای دوستش باز کرد و هر دو وارد کلهپزی شدند . دوستش سلام کرد و جواب شنید . فریبرز : سلام آقا سید . صبح زیبای شما بخیر
آقا سید : بَه آقا فریبرز، سلام به روی ماهِت، به چشمونِ سیاهِت، به
نویسنده:بهمن بیدقی
روز تصادف:
بچه ها در پارک مشغول بازی بودند. یکی از بچه ها با سرعت دیوانه واری از پارک بیرون پرید. راننده ای در حالی که حواسش به گوشی موبایلش بود متوجه خروج ناگهانی پسر بچه از پارک نشد و در کمتر
نویسنده:احمد نصرتی
نزدیک ظهربود . پادشاه بزرگ ! ازخواب سنگین و پرغفلتش بیدارشد . مثل همه بیدارشدنهایش ، تلخ و عصبانی ، ترش رو و بی حوصله. وقتی همسر زیبایش را کنارخود ندید، او را به فریاد خواند. نبودنش را بهانه ای
نویسنده:بهمن بیدقی
آن شب، یکی از سختترین شبهای عمرم بود. شبی که کاش هرگز نبود. احوالم خوش نبود و بدجور از هم پاشیده بودم. اخبار ناگوار و غمبار روز قبل کرونا، یکسره روی مخم راه میرفت. و یک مشکل خانوادگی هم، مثل
نویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)